WoNdErLaNd
شنبه 7 مرداد 1391برچسب:, :: 14:51 ::  نويسنده : romina

برام مهم نیست درامدت چقدره

کجا زندگی میکنی

ماشینت چیه

چاقی یا لاغر

قدت کوتاست یا بلند

زیبایی یا معمولی

پولداری یا فقیر

باهوشی یا نه.

اگه دوست منی

دوست منی.

من قبولت میکنم

شنبه 7 مرداد 1391برچسب:, :: 14:11 ::  نويسنده : romina

سلام خوبی؟خوشی؟سلامتی؟

امتحانای من فردا شروع میشه الان ممکنه بگی جل الخالق الان که تابستونه؟!

اخه میدونی مامانم اینا امسال جو گیر شدن برداشتن اسم منو نوشتن تو یه مدرسه غیرانتفاهی که توی تابستونم کلاساش برقراره منم مجبورم عین خر درس بخونم !!!!

واقا نمیدونم این انتظاراته بیخود چیه که از من دارن؟

فردا هم که امتحان ادبیات دارم رسما میخوام خودکشی کنم

این اصلا انصاف نیست واقا بی انصافیه

الان دوستای من با خیال راحت نشستن پای tvشون دارن احتمالا برنامه کودک میبینن

خب خوبه یه ذره خودمو تخلیه کردم الان راحت تر میشه تراژدی رستم و سهراب رو تحمل کرد!

راستی شاید در مورد نظرسنجیی که گذاشتم پیش خودت فکر کرده باشی که خیلی بی  ربطه دلیلش اینه که من تازگیا به طرز فجیعی عاشق داستان های جنایی و کارآگاهی شدم!!و میخواستم بدونم مردم راجع به این که کدومشون باهوشتره چی فکر میکنن؟هلمز؟پوآرو یا مرداک؟ یا اصلا یه کاراگاهه دیگه مثلا مادام مارپل؟آخه لامصبا همشونم خیلی مخن!!نظر تو چیه؟

خب دیگه منه بدبخت باید برم سر ادبیاتم

 

پنج شنبه 5 مرداد 1391برچسب:, :: 17:15 ::  نويسنده : romina

 ميز صبحانهء شما اين ميوه‌ها گذاشته شده‌اند، كه يكی را بايد انتخاب كنيد


 

۱. سيب

۲. موز

۳. توت فرنگی

۴. هلو

۵. پرتقال

 

اولين انتخاب شما كدام خواهد بود؟

لطفاً خوب فكر كنيد و به ميز غذا حمله‌ور نشويد!

اين يک امتحان بزرگ است و نتيجۀ آن شما را متحير خواهد كرد.

انتخاب شما چيزهای عجيبی در مورد شما خواهد گفت.

باز هم فكر كنيد و قبل از انتخاب‌كردن به انتهای نامه نرويد.

پس از انتخاب برای شناخت خودتان نتيجه را در انتهای نامه ببينيد...

عجله نكنيد، خوب فكر كنيد!

â

â

â

â

â

با توجه به انتخاب شما...

سيب:

اين يعنی شما شخصی هستيد كه دوست دارد اول سيب بخورد.

 

موز:

اين يعنی شما شخصی هستيد كه دوست دارد اول موز بخورد.

 

توت‌فرنگی:

اين يعنی شما شخصی هستيد كه دوست دارد اول توت‌فرنگی بخورد.

 

هلو:

اين يعنی شما شخصی هستيد كه دوست دارد اول هلو بخورد.

 

پرتقال:

اين يعنی شما شخصی هستيد كه دوست دارد اول پرتقال بخورد.

 

اميدوارم كه باانجام اين تست شناخت بهتری از خودت به دست آورده باشی.

توجه به نتيجۀ اين تست می‌تونه تو را به سمت آسودگی و درک و فهم و آرامش و سلامتی و ابديت و حقوق بشر و پول و انرژی حق مسلم ما و... راهنمايی كنه،                                                           پس نسبت بهش بی‌تفاوت نباش.

همچنين من ميدونم كه الان خيلی دلت ميخواد كه منو پيدا كنی...☻

خب تو دستت به من نميرسه و نمی‌تونی منو پيدا كنی، چون من خودم الآن دارم دنبال اونی ميگردم كه اينو واسم فرستاده بود!J

روز خوبی داشته باشی.

پنج شنبه 5 مرداد 1391برچسب:, :: 14:8 ::  نويسنده : romina

پدر: دوست دارم با دختري به انتخاب من ازدواج کني
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بيل گيتس است
پسر: آهان اگر اينطور است ، قبول است

 

پدر به نزد بيل گيتس مي رود
پدر: براي دخترت شوهري سراغ دارم
بيل گيتس: اما براي دختر من هنوز خيلي زود است که ازدواج کند
پدر: اما اين مرد جوان قائم مقام مديرعامل بانک جهاني است
بيل گيتس: اوه، که اينطور! در اين صورت قبول است

پدر به ديدار مديرعامل بانک جهاني مي رود
پدر: مرد جواني براي سمت قائم مقام مديرعامل سراغ دارم
مديرعامل: اما من به اندازه کافي معاون دارم
پدر: اما اين مرد جوان داماد بيل گيتس است
مديرعامل: اوه، اگر اينطور است، باشد

و معامله به اين ترتيب انجام مي شود
نتيجه اخلاقي: حتي اگر چيزي نداشته باشيد باز هم مي توانيد چيزهايي بدست آوريد. اما بايد روش مثبتي برگزینید

پنج شنبه 5 مرداد 1391برچسب:, :: 14:6 ::  نويسنده : romina

 

این یه تست روانشناسیه
سعی کنیددقیق به این سوال جواب بدید
این یکی ازدقیق ترین تست هاست برای تشخیص افسردگی
.با جواب دادن به این سوال میتوانید بفهمید افسرده هستید یا نه!
.
سوال:افسرده هستید یا نه؟؟؟
پنج شنبه 5 مرداد 1391برچسب:, :: 13:56 ::  نويسنده : romina

از استاد دینی پرسیدند عشق چیست؟ گفت:حرام است .

از استاد هندسه پرسیدند عشق چیست؟ گفت:نقطه ای که حول نقطه ی قلب جوان میگردد .

از استاد تاریخ پرسیدن عشق چیست؟ گفت:سقوط سلسله ی قلب جوان .

از استاد زبان پرسیدند عشق چیست؟ گفت:همپای love است .

از استاد ادبیات پرسیدند عشق چیست؟ گفت : محبت الهی است .

از استاد علوم پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عنصری هست که بدون اکسیژن می سوزد .

از استاد ریاضی پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عددی هست که هرگز تنها نیست .

از استاد فیزیک پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آدم ربائی هست که قلب را به سوی خود می کشد .

از استاد انشا پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها موضوعی است که می توان توصیفش کرد .

از استاد قرآن پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آیه ای است که در هیچ سوره ای وجود ندارد .

از استاد ورزش پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها توپی هست که هرگز اوت نمی شود .

از استاد زبان فارسی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها کلمه ای هست که ماضی و مضارع ندارد .

از استاد زیست پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها میکروبی هست که از راه چشم وارد می شود .

از استاد شیمی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها اسیدی هست که درون قلب اثر می گذارد.
ا
ز خودم پرسیدم عشق چیست؟گفتم …………………….
دوستت دارم تا اخرین نفس عزیزم.

پنج شنبه 5 مرداد 1391برچسب:, :: 13:46 ::  نويسنده : romina

 

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود.

کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم. اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری، من دخترم را به تو خواهم داد.مرد قبول کرد. در طویله اولی که بزرگ ترین بود ، باز شد . باور کردنی نبود. بزرگ ترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید، تا گاو از مرتع گذشت. دومین در طویله که کوچک تر بود، باز شد. گاوی کوچک تر از قبلی که با سرعت حرکت کرد .جوان پیش خودش گفت : منطق می گوید این را ولش کنم ،چون گاو بعدی کوچک تر است و این ارزش جنگیدن ندارد.سومین در طویله هم باز شد و همان طور که فکر می کرد ضعیف ترین و کوچک ترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود.پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد…

اما………گاو دم نداشت!!!!


زندگی پر از ارزش های دست یافتنی است، اما اگر به آن ها اجازه رد شدن بدهیم ، ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی

 


 

چهار شنبه 4 مرداد 1391برچسب:, :: 20:58 ::  نويسنده : romina

چهار شنبه 4 مرداد 1391برچسب:, :: 20:43 ::  نويسنده : romina

http://hashtgerd2.persiangig.com/images/(hashtgerd.bloghaa.com)troll81.jpg

چهار شنبه 4 مرداد 1391برچسب:, :: 19:10 ::  نويسنده : romina

 

سه شنبه 3 مرداد 1391برچسب:, :: 23:49 ::  نويسنده : romina

بنده به خدایش گفت:

اگر سرنوشت مرا از پیش نوشته ای پس دگر چه سود که آرزو کنم؟؟؟

خدا گفت:

آرزو کن شاید نوشته باشم هر چه آرزو کند!!!!!!

سه شنبه 3 مرداد 1391برچسب:, :: 19:25 ::  نويسنده : romina
 

یک شنبه 1 مرداد 1391برچسب:, :: 18:10 ::  نويسنده : romina

چهار شنبه 28 تير 1391برچسب:, :: 23:49 ::  نويسنده : romina

فقط دو چیز وجود داره كه نگرانش باشی: اینكه سالمی یا مریضی.
اگر سالم هستی، دیگه چیزی نمونده كه نگرانش باشی؛
اما اگه مریضی، فقط دو چیز وجود داره كه نگرانش باشی: اینكه دست آخر خوب می شی یا می میری.
اگه خوب شدی كه دیگه چیزی برای نگرانی باقی نمی مونه؛
اما اگه بمیری، دو چیز وجود داره كه نگرانش باشی: اینكه به بهشت بری یا به جهنم.
اگر به بهشت بری، چیزی برای نگرانی وجود نداره؛
ولی اگه به جهنم بری، اون قدر مشغول احوالپرسی با دوستان قدیمی می شی كه وقتی برای نگرانی نداری!
پس در واقع هیچ وقت هیچ چیز برای نگرانی وجود نداره!!
امیدوارم همیشه سلامت و شاد باشی

چهار شنبه 28 تير 1391برچسب:, :: 23:44 ::  نويسنده : romina

لئوناردو داوینچی هنگام كشیدن تابلوی شام آخر دچار مشكل بزرگی شد: می‌بایست نیكی را به شكل عیسی و بدی را به شكل یهودا، از یاران مسیح كه هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت كند، تصویر می‌كرد. كار را نیمه تمام رها كرد تا مدل‌های آرمانیش را پیدا كند.

روزی در یك مراسم همسرایی، تصویر كامل مسیح را در چهره یكی از آن جوانان همسرا یافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره‌اش اتودها و طرح‌هایی برداشت.

سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریبأ تمام شده بود؛ اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نكرده بود. كاردینال مسئول كلیسا كم كم به او فشار می‌آورد كه نقاشی دیواری را زودتر تمام كند.

نقاش پس از روزها جستجو، جوان شكسته و ژنده‌پوش و مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا كلیسا بیاورند، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن نداشت.

گدا را كه درست نمی‌فهمید چه خبر است، به كلیسا آوردند: دستیاران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع، داوینچی از خطوط بی‌تقوایی، گناه و خودپرستی كه به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداری كرد.

وقتی كارش تمام شد، گدا، كه دیگر مستی كمی از سرش پریده بود، چشم‌هایش را باز كرد و نقاشی پیش رویش را دید و با آمیزه‌ای از شگفتی و اندوه گفت: «من این تابلو را قبلأ دیده‌ام!»

داوینچی با تعجب پرسید: «كی؟»

- سه سال قبل، پیش از آنكه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی كه در یك گروه همسرایی آواز می‌خواندم، زندگی پر رویایی داشتم و هنرمندی از من دعوت كرد تا مدل نقاشی چهره عیسی شوم !!!!»


 

درباره وبلاگ


why do we close our eyes when we pray,cry,kiss or dream?because the most beautiful things in life are not seen but felt only by heart
پيوندها
نويسندگان


ورود اعضا:

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

<-PollName->

<-PollItems->

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 56
بازدید دیروز : 3
بازدید هفته : 189
بازدید ماه : 145
بازدید کل : 28336
تعداد مطالب : 306
تعداد نظرات : 110
تعداد آنلاین : 1


Doctor Who Tardis, Dalek, Doctor Cursors